تبليغاتX
حیات






















حیات

...آن

این روزها عجیب به آدم ها بی اعتقاد شده ام

اگه یه وقت یکی گفته : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

امروز می فهمم حالشو

دردناکه این زندگی وقتی جدی بهش نگامیکنم.

یا باید نگاه نکنم یا جدی نباشم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:2 توسط حیات| |

امروز و روزهای دیگر هم هرچقدر زندگی طولانی باشه بازهم هیچی کیفیت اون لحظه هایی رو که از خودت راضی هستی نداره...

 دلم هری میریزه وقتی از ته دل میخندم یه چیزی مث باد خنک عصر بهار میاد روی صورتم و قلقلکم میده. رو زمین بند نمیشم. همینجوری سرم میندازم پایین و میخندم. الان یه همچی حسی دارم. دلم میخواد بخندم...

 نمیدونم این حال خوش از کجا پیداش شد اما واقعا جاش خالی بود. شاید رضایت درونی بود که امروز از خودم داشتم. اصن فکر میکنم این همه دور و بر خودمون رو شلوغ کردیم تا آخرش به یه همچی جایی برسیم. فعلن که هرچی هست خدا سایه شو از سر ما کم نکنه.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:20 توسط حیات| |

دارم فکر میکنم دلقک کیه؟

اصن به کی میگن دلقک؟!

دلقک:

Clown یا Cloyne به معنای ساده ، بی تکلف ، طبیعی ، دست نخورده ، روستایی و دهاتی می باشد. ریشه اصلی آن دقیقاً مشخص نیست ولیکن احتمالاً از klunni  در گویش اسکاندیناویایی (ایسلند) یا kluns در گویش اسکاندیناویایی (سوئد)  به معنی همراه یا رفیق بی ادب ، گستاخ ، دهاتی منش ، بی تربیت ، دست و پا چلفتی ، شلخته و سر به هوا  یا می آید.

در زبان فارسی واژه دلقک از نام طلخک، دلقک دربار سلطان محمود غزنوی گرفته شده‌است.

jesterاز کلمه لاتین jestour و آن نیز از gestour که از gesten به معنای بازگویی یا قرائت یک داستان می آید که در گذشته کار اصلی یک دلقک در دربار شاه یا شاهزاده بوده است.

Jester, joker, jokester, fool, wit-cracker, prankster, buffon همگی به شخصی اطلاق می گردد که برای گفتن جوک و چیستان و سرگرم کردن و دلقک بازی و ایجاد تفریح و شادی و آواز خواندن و شعبده بازی، توسط پادشاه استخدام می شود که در اروپا بیشتر رایج بوده است. در ابتدا لباس مرسوم دلقک دربار، لباسی روشن به همراه کلاهی رنگارنگ که از پارچه دوخته شده است و سه دنباله دارد که به هر کدام منگوله ای وصل است، بوده و سه تایی بودن دنباله کلاه شان نماد دو گوش خر و یک دم بوده است. صفات ممیزه شان خنده های بلند و داشتن یک عصای مسخره بوده است.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 3:40 توسط حیات| |

قاصد روزهای باران و مهر

چقدر منتظر ماندم پشت درهای فروردین...

روزها را جان کندم که  برسم به محضر لحظه های نفس کشیدن به محضر اردی­بهشت

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:51 توسط حیات| |

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش

قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

گرد در امید تو چند به سر دوانمش

ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش

آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش

عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش

پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش

 

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:0 توسط حیات| |

امروز خیلی روزپرکاری داشتم. استرس و دوندگی و فعالیت فیزیکی و انتظار تو صف بانک.

حتی وقت نشد یه ناهار و خواب درست و حسابی داشته باشم.

اما عوضش کلی حرف دارم که باهات بزنم. می ترسم یک روز گمت کنم.

در بوی نارنجی پیرهنت 
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 1:5 توسط حیات| |

دلم میخواد فقط بخندم

به نظر من که لبخند یکی از مراتب شکر گزاریه

ای خدا

دلم میخواد کنار هم بشینیم و بخندیم

تو که همراه ما باشی همه اش لطفه

وقتی "هم­خنده" بشویم که نور علی نور می شود

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 15:9 توسط حیات| |

دلگیرم از حرف هایی که منتظر شنیده شدن هستند

دلگیرم از تنهایی که تاب نداره

دلگیرم از خواب و خوراکی که اجبار میشود گاهی

دلگیرم از صفحه کیبردی که نمیتونه یه دریچه باشه به گفت وگو

ای وای...



نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:13 توسط حیات| |

اگر به خانه ی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 15:3 توسط حیات| |


خداوند با تو به آدم "عشق" را چشاند

 نامت را حوا گذاشت که یعنی حیات که یعنی خودش...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 20:7 توسط حیات| |

مگر ز نای من نوایی ای خدا شنیده
مگر به گوش او نوای آشنا رسیده
مگر کلام این شکسته دل نشسته بر دل

که او چنین به دیده نقش ژاله ها کشیده

پ.ن : لطفش این است که با صدای شجریان زمزمه اش کنم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 22:51 توسط حیات| |

درد بی دردی علاجش آتش است...

هی رفیق ما !!!

جایت بسیار تنگ شده!

بیا

و برای این دوست داشتنت فکری بکن

جا نمی شود در من...

پ.ن: به یادت سعدی گوش می کنم...


برچسب‌ها: رفیق
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 2:28 توسط حیات| |

زنانگی و ایده آلیسم...
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:42 توسط حیات| |

احتمال گریستن ما بسیار است.
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 23:13 توسط حیات| |

می دانی مخاطب جان!؟

هزار حرف نگفته مانده در پستوی ذهن دارم که اگر نگویمشان فاسد می شوند و ذهنم را بوی گند خواهد میراند.برای همین است که برایت حرف میزن. چون تو چه ساکت و چه گویا حرفهایم را می شنوی، می فهمی. جنس حرفهایم را می شناسی. می دانی از کجا به اینجا رسیده اند. تو اقیانوس شناس بزرگی هستی که تمام رودخانه های پر از حرف مرا قطره قطره می فهمی. حتی سنگریزه های کف این رودخانه ها هم با تو آشنایی دارند. به تو که می رسند انگیزه گویش پیدا می کنند دلشان می خواهد بشنویشان باورشان کنی. چون ایمان دارند به محض شنیده شدن اقیانوس می شوند.

اما اگر تو نباشی چه می شود؟ آنوقت است که رودخانه از جاری شدن می ایستد می شود مرداب و بعدش هم گنداب.

مخاطب جان! تو جان این حرف هایی اگر نباشی حرفهایم می میرند.

پ.ن: این مخاطب جان از خدا شروع می شود و تا گلبرگ لطیف امتداد می یابد.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 22:38 توسط حیات| |

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:35 توسط حیات| |

دلمان پا منبری می خواهد.که بنشیند روبرویمان و ما هم مدام جملات قلمبه تحویلش بدهیم...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:55 توسط حیات| |

حواسم هست که آرام آرام این روزها را بچشم. حواسم هست که بگویم خداوند بخشنده ی مهربان که بگویم آفریننده آسمان ها و زمین، پروردگار مشرق ها و مغرب ها و آفریدگار روز و شب. اما دلم می خواهد بیشتر حواسم باشد که به نام دیگری بخوانمت، یا حبیب و یا محبوب! دلم میخواهد صدایت بزنم معاشق و عاشق و معشوق و عشق... . که همه این ها یعنی پیچش یعنی که چون پیچکی با تو بپیوندم و از تو سرشار شوم و از تو رشد کنم.دلم می خواهد هر ذره وجودم با تو آمیخته باشد تو را تسبیح کند. در گویا و خاموش من تو باشی و تو بخوانی ام.


سال ها بود که دلم گرفته بود چون چراغی خاموش و کوچک که در گوشه ای افتاده باشد. به تنهایی سرد و تاریکم عادت کرده بودم. اما از لطف نور علی نور تو روشن شدم، شعله را آزمودم سوختم تا ساخته شوم...


از لطف نور علی نور تو...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:3 توسط حیات| |

خوش می روی بر رای ما

خوش می گشایی پای ما

خوش می بری کف های ما

ای یوسف زیبای ما

بسم الله امشب بر نوی

سوی عروسی می روی

داماد خوبان می شوی

ای خوب شهرآرای ما

رقصی کنید ای عارفان

چرخی زنید ای منصفان

در دولت شاه جهان

آن شاه جان افزای ما

وه که چقدر من عاشق این تصنیفم. البته هنوز تو هیچ کاستی نیومده و همچنین ترتیب ابیات بهم خورده.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:56 توسط حیات| |

و گویند که دل آدم مرکز عالم است، آنجا که غیر او کس را جای نباشد.هر لحظه ای که روی زمین می گذرد امتداد هوای خوشی است که در بهشت جریان دارد و اگر تمام لحظات به طبع ما شرین نیست نه از هوا که از آثار محیط ما و روح ماست.

هر نفسی که با خودی٬ یار کناره میکند

وان نفسی که بی خودی٬ باده ی یار آیدت

این خود بینی ها بر خدا بینی ها تاثیر میگذارد. این من هایی را که باید در آستان الهی قربانی کرد هنوز سد راه اند و عجیب هم نمیتوانی کنارشان بگذاری.

پ.ن: این پست انسجام نوشتاری ندارد فقط می نویسم که ذهنم را خالی کنم. دیالوگی بود که باید یک طرف صحبت می داشت. چیزی از جنس درونیات خودم که احتیاج داشتم بلند و با طمانینه بر زبان بیاورم. هرچند حرف دل را نه نیاز به زبان است و نه به گوش. حرف دل را فقط دل باید بزند و بشنود.

خیلی وقت بود که این موقع شب و اینچنین با خودم حرف نزده بودم.حرف های بود از آن دسته حرفا که از عمق وجود است و انگار این روزها آنقدر قوی شده ام که بخواهم غبار آیینه را پاک کنم و از چهره حقیقت نترسم.

عجیب دلم هوای نوشتن و گپ زدن کرده است. تا کی شود که با دوستان گره از عقده ها بگشایم.

دقیقا حال و هوای "هوای گریه با من" در من موج می زند.

این خط آخر تقدیم می شود به نقاش باشی ام که دلم هوایش را کرده است با آن خنده های معصومانه اش بخصوص وقتی لپ هایش گود می افتاد.

دلم پرحرفی میخواهد با یک چانه گرم و لبخند مهربان یک دوست که دلتنگش شده ام. دلم برای آن لجبازی و اصرارش بر تغییر عقیده ام تنگ شده است. دلم می خواهد عمدا یک چیز پرت بگویم و آخرش او بگوید: حیات، اگر اینکارو بکنی باهات قهر میکنم و بعد من بلند بلند بخندم و بگویم ....

خدایا میبینی هنوز خانه از غیر نپرداخته ام. به هوای تو دچارم اما اذن دخول ندارم. و همه چیز این دنیا نفحات انس است.امشب به طرز محسوسی دلم هوایت را کرده خدا جان، که حرف بزنیم دوتایی.دلم می خواهد مث دو تا رفیق فابریک بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی و تو بگویی و من ... .به اندازه انارهایی که این فصل از لذت چشیدنشان دور ماندم هوس حرف زدن دارم.



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:14 توسط حیات| |