حیات
...آن
اگه یه وقت یکی گفته : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست امروز می فهمم حالشو دردناکه این زندگی وقتی جدی بهش نگامیکنم. یا باید نگاه نکنم یا جدی نباشم... دلم هری میریزه وقتی از ته دل میخندم یه چیزی مث باد خنک عصر بهار میاد روی صورتم و قلقلکم میده. رو زمین بند نمیشم. همینجوری سرم میندازم پایین و میخندم.
الان یه همچی حسی دارم.
دلم میخواد بخندم... نمیدونم این حال خوش از کجا پیداش شد اما واقعا جاش خالی بود. شاید رضایت درونی بود که امروز از خودم داشتم.
اصن فکر میکنم این همه دور و بر خودمون رو شلوغ کردیم تا آخرش به یه همچی جایی برسیم. فعلن که هرچی هست خدا سایه شو از سر ما کم نکنه.
اصن به کی میگن دلقک؟! دلقک: Clown یا Cloyne به معنای ساده ، بی تکلف ، طبیعی ، دست نخورده ، روستایی و دهاتی می باشد. ریشه اصلی آن دقیقاً مشخص نیست ولیکن احتمالاً از klunni در گویش اسکاندیناویایی (ایسلند) یا kluns در گویش اسکاندیناویایی (سوئد) به معنی همراه یا رفیق بی ادب ، گستاخ ، دهاتی منش ، بی تربیت ، دست و پا چلفتی ، شلخته و سر به هوا یا می آید. در زبان فارسی واژه دلقک از نام طلخک، دلقک دربار سلطان محمود غزنوی گرفته شدهاست. jesterاز کلمه لاتین jestour و آن نیز از gestour که از gesten به معنای بازگویی یا قرائت یک داستان می آید که در گذشته کار اصلی یک دلقک در دربار شاه یا شاهزاده بوده است.
Jester, joker, jokester, fool, wit-cracker, prankster, buffon همگی به شخصی اطلاق می گردد که برای گفتن جوک و چیستان و سرگرم کردن و دلقک بازی و ایجاد تفریح و شادی و آواز خواندن و شعبده بازی، توسط پادشاه استخدام می شود که در اروپا بیشتر رایج بوده است. در ابتدا لباس مرسوم دلقک دربار، لباسی روشن به همراه کلاهی رنگارنگ که از پارچه دوخته شده است و سه دنباله دارد که به هر کدام منگوله ای وصل است، بوده و سه تایی بودن دنباله کلاه شان نماد دو گوش خر و یک دم بوده است. صفات ممیزه شان خنده های بلند و داشتن یک عصای مسخره بوده است.
چقدر منتظر ماندم پشت درهای فروردین... روزها را جان کندم که برسم به محضر لحظه های نفس کشیدن به محضر اردیبهشت دست به جان نمیرسد تا به
تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو
واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان
خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش ایمنی از خروش من گر به
جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک
رسانمش آه دریغ و آب چشم ار چه
موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که
وانشانمش هر که بپرسد ای فلان حال
دلت چگونه شد خون شد و دم به دم همی از
مژه میچکانمش عمر منست زلف تو بو که دراز
بینمش جان منست لعل تو بو که به
لب رسانمش لذت وقتهای خوش قدر نداشت
پیش من گر پس از این دمی چنان یابم
قدر دانمش نیست زمام کام دل در کف
اختیار من گر نه اجل فرارسد زین همه
وارهانمش عشق تو گفته بود هان سعدی و
آرزوی من بس نکند ز عاشقی تا ز جهان
جهانمش پنجه قصد دشمنان مینرسد به
خون من وین که به لطف میکشد منع
نمیتوانمش حتی وقت نشد یه ناهار و خواب درست و حسابی داشته باشم. اما عوضش کلی حرف دارم که باهات بزنم. می ترسم یک روز گمت کنم. در بوی نارنجی پیرهنت به نظر من که لبخند یکی از مراتب شکر گزاریه ای خدا دلم میخواد کنار هم بشینیم و بخندیم تو که همراه ما باشی همه اش لطفه وقتی "همخنده" بشویم که نور علی نور می شود دلگیرم از تنهایی که تاب نداره دلگیرم از خواب و خوراکی که اجبار میشود گاهی دلگیرم از صفحه کیبردی که نمیتونه یه دریچه باشه به گفت وگو ای وای... خداوند با تو به آدم "عشق" را چشاند نامت را حوا گذاشت که یعنی حیات که یعنی خودش... که او چنین به دیده نقش ژاله ها کشیده پ.ن : لطفش این است که با صدای شجریان زمزمه اش کنم. هی رفیق ما !!! جایت بسیار تنگ شده! بیا و برای این دوست داشتنت فکری بکن جا نمی شود در من... پ.ن: به یادت سعدی گوش می کنم... هزار حرف نگفته مانده در پستوی ذهن دارم که اگر نگویمشان فاسد می شوند و ذهنم را بوی گند خواهد میراند.برای همین است که برایت حرف میزن. چون تو چه ساکت و چه گویا حرفهایم را می شنوی، می فهمی. جنس حرفهایم را می شناسی. می دانی از کجا به اینجا رسیده اند. تو اقیانوس شناس بزرگی هستی که تمام رودخانه های پر از حرف مرا قطره قطره می فهمی. حتی سنگریزه های کف این رودخانه ها هم با تو آشنایی دارند. به تو که می رسند انگیزه گویش پیدا می کنند دلشان می خواهد بشنویشان باورشان کنی. چون ایمان دارند به محض شنیده شدن اقیانوس می شوند. اما اگر تو نباشی چه می شود؟ آنوقت است که رودخانه از جاری شدن می ایستد می شود مرداب و بعدش هم گنداب. مخاطب جان! تو جان این حرف هایی اگر نباشی حرفهایم می میرند. پ.ن: این مخاطب جان از خدا شروع می شود و تا گلبرگ لطیف امتداد می یابد. سال ها بود که دلم گرفته بود چون چراغی خاموش و کوچک که در گوشه ای افتاده باشد. به تنهایی سرد و تاریکم عادت کرده بودم. اما از لطف نور علی نور تو روشن شدم، شعله را آزمودم سوختم تا ساخته شوم... از لطف نور علی نور تو... خوش می گشایی پای ما خوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می روی داماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان در دولت شاه جهان آن شاه جان افزای ما وه که چقدر من عاشق این تصنیفم. البته هنوز تو هیچ کاستی نیومده و همچنین ترتیب ابیات بهم خورده.
هر نفسی که با خودی٬ یار کناره میکند وان نفسی که بی خودی٬ باده ی یار آیدت این خود بینی ها بر خدا بینی ها تاثیر
میگذارد. این من هایی را که باید در آستان الهی قربانی کرد هنوز سد راه اند و
عجیب هم نمیتوانی کنارشان بگذاری. پ.ن: این پست انسجام نوشتاری
ندارد فقط می نویسم که ذهنم را خالی کنم. دیالوگی بود که باید یک طرف صحبت
می داشت. چیزی از جنس درونیات خودم که احتیاج داشتم بلند و با طمانینه بر
زبان بیاورم. هرچند حرف دل را نه نیاز به زبان است و نه به گوش. حرف دل را
فقط دل باید بزند و بشنود. خیلی وقت بود که این موقع شب و
اینچنین با خودم حرف نزده بودم.حرف های بود از آن دسته حرفا که از عمق وجود
است و انگار این روزها آنقدر قوی شده ام که بخواهم غبار آیینه را پاک کنم و
از چهره حقیقت نترسم. عجیب دلم هوای نوشتن و گپ زدن کرده است. تا کی شود که با دوستان گره از عقده ها بگشایم. دقیقا حال و هوای "هوای گریه با من" در من موج می زند. این خط آخر تقدیم می شود به نقاش باشی ام که دلم هوایش را کرده است با آن خنده های معصومانه اش بخصوص وقتی لپ هایش گود می افتاد. دلم پرحرفی میخواهد با یک چانه گرم و لبخند مهربان یک دوست که دلتنگش شده ام. دلم برای آن لجبازی و اصرارش بر تغییر عقیده ام تنگ شده است. دلم می خواهد عمدا یک چیز پرت بگویم و آخرش او بگوید: حیات، اگر اینکارو بکنی باهات قهر میکنم و بعد من بلند بلند بخندم و بگویم .... خدایا میبینی هنوز خانه از غیر نپرداخته ام. به هوای تو دچارم اما اذن دخول ندارم. و همه چیز این دنیا نفحات انس است.امشب به طرز محسوسی دلم هوایت را کرده خدا جان، که حرف بزنیم دوتایی.دلم می خواهد مث دو تا رفیق فابریک بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی و تو بگویی و من ... .به اندازه انارهایی که این فصل از لذت چشیدنشان دور ماندم هوس حرف زدن دارم.
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جیبهام
میترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهایی خودم وحشت میکنم.
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
مگر به گوش او نوای آشنا رسیده
مگر کلام این شکسته دل نشسته بر دل
برچسبها: رفیق
![]()
![]()
![]()


