تبليغاتX
حیات






















حیات

...آن

دلمان پا منبری می خواهد.که بنشیند روبرویمان و ما هم مدام جملات قلمبه تحویلش بدهیم...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 13:55 توسط حیات| |

حواسم هست که آرام آرام این روزها را بچشم. حواسم هست که بگویم خداوند بخشنده ی مهربان که بگویم آفریننده آسمان ها و زمین، پروردگار مشرق ها و مغرب ها و آفریدگار روز و شب. اما دلم می خواهد بیشتر حواسم باشد که به نام دیگری بخوانمت، یا حبیب و یا محبوب! دلم میخواهد صدایت بزنم معاشق و عاشق و معشوق و عشق... . که همه این ها یعنی پیچش یعنی که چون پیچکی با تو بپیوندم و از تو سرشار شوم و از تو رشد کنم.دلم می خواهد هر ذره وجودم با تو آمیخته باشد تو را تسبیح کند. در گویا و خاموش من تو باشی و تو بخوانی ام.


سال ها بود که دلم گرفته بود چون چراغی خاموش و کوچک که در گوشه ای افتاده باشد. به تنهایی سرد و تاریکم عادت کرده بودم. اما از لطف نور علی نور تو روشن شدم، شعله را آزمودم سوختم تا ساخته شوم...


از لطف نور علی نور تو...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:3 توسط حیات| |

خوش می روی بر رای ما

خوش می گشایی پای ما

خوش می بری کف های ما

ای یوسف زیبای ما

بسم الله امشب بر نوی

سوی عروسی می روی

داماد خوبان می شوی

ای خوب شهرآرای ما

رقصی کنید ای عارفان

چرخی زنید ای منصفان

در دولت شاه جهان

آن شاه جان افزای ما

وه که چقدر من عاشق این تصنیفم. البته هنوز تو هیچ کاستی نیومده و همچنین ترتیب ابیات بهم خورده.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:56 توسط حیات| |

و گویند که دل آدم مرکز عالم است، آنجا که غیر او کس را جای نباشد.هر لحظه ای که روی زمین می گذرد امتداد هوای خوشی است که در بهشت جریان دارد و اگر تمام لحظات به طبع ما شرین نیست نه از هوا که از آثار محیط ما و روح ماست.

هر نفسی که با خودی٬ یار کناره میکند

وان نفسی که بی خودی٬ باده ی یار آیدت

این خود بینی ها بر خدا بینی ها تاثیر میگذارد. این من هایی را که باید در آستان الهی قربانی کرد هنوز سد راه اند و عجیب هم نمیتوانی کنارشان بگذاری.

پ.ن: این پست انسجام نوشتاری ندارد فقط می نویسم که ذهنم را خالی کنم. دیالوگی بود که باید یک طرف صحبت می داشت. چیزی از جنس درونیات خودم که احتیاج داشتم بلند و با طمانینه بر زبان بیاورم. هرچند حرف دل را نه نیاز به زبان است و نه به گوش. حرف دل را فقط دل باید بزند و بشنود.

خیلی وقت بود که این موقع شب و اینچنین با خودم حرف نزده بودم.حرف های بود از آن دسته حرفا که از عمق وجود است و انگار این روزها آنقدر قوی شده ام که بخواهم غبار آیینه را پاک کنم و از چهره حقیقت نترسم.

عجیب دلم هوای نوشتن و گپ زدن کرده است. تا کی شود که با دوستان گره از عقده ها بگشایم.

دقیقا حال و هوای "هوای گریه با من" در من موج می زند.

این خط آخر تقدیم می شود به نقاش باشی ام که دلم هوایش را کرده است با آن خنده های معصومانه اش بخصوص وقتی لپ هایش گود می افتاد.

دلم پرحرفی میخواهد با یک چانه گرم و لبخند مهربان یک دوست که دلتنگش شده ام. دلم برای آن لجبازی و اصرارش بر تغییر عقیده ام تنگ شده است. دلم می خواهد عمدا یک چیز پرت بگویم و آخرش او بگوید: حیات، اگر اینکارو بکنی باهات قهر میکنم و بعد من بلند بلند بخندم و بگویم ....

خدایا میبینی هنوز خانه از غیر نپرداخته ام. به هوای تو دچارم اما اذن دخول ندارم. و همه چیز این دنیا نفحات انس است.امشب به طرز محسوسی دلم هوایت را کرده خدا جان، که حرف بزنیم دوتایی.دلم می خواهد مث دو تا رفیق فابریک بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی و تو بگویی و من ... .به اندازه انارهایی که این فصل از لذت چشیدنشان دور ماندم هوس حرف زدن دارم.



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:14 توسط حیات| |

لحظاتی در زندگی هست که مال خود ٍ خودت هستی،همه ی خودت را در آن لحظه ها پیدا می کنی.هر چه آموخته ای کنار می رود. خودت می مانی و تنهایی خوشمزه ای که دلت میخواهد کم کم مزه مزه اش کنی.

وه، که چه خوب است...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 17:4 توسط حیات| |

بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش
چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش

همنشین جان من مهر جهان افروز توست

گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش
 

پ.ن: امروز چنان از تو سرمستم که هوای غیرم نیست.
خیلی وقت بود دلم برات تنگیده بود خدایا.
مواظبم باش...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 1:38 توسط حیات| |

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که بدین گران جانی نتوان کشید باری

 و مومن بر خدا توکل می کند. خدایا امروز حتی نمیتوان این جمله ها را به پایان برسانم.

ای پنجه بر در سینه را دل را ازو بیرون بکش

وین صید در خون غرقه را آزاد کن..........


نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:14 توسط حیات| |

هزار سال در این آرزو توانم بود

تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود

تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم

که روز آمدنت روزی ِ که خواهد بود

زهی امید شکیب آفرین که در غم ِ تو

ز عمر خسته من هر چه کاست عشق افزود

بدان دو دیده که برخیز و دست ِ خون بگشای

کزین بد آمده راه برون شدی نگشود

برون کشیدم از آن ورطه رخت و هیچ سود نداشت

که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود

دلی به دست ِ تو دادیم و این نداستیم

که دشنه هاست در این آستین ِ خون آلود

چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش

که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود

ابتهاج سرود و ندانست و نگفت که آخر این همیشه تنها نمی تواند دل خوش نکند به پامدن.

امروز چنانم که نمی دانم حتی چه باید بگویم.

هیچ چیز نیست

هیچ چیز وجود ندارد

فکر کنم جهنم خدا مثل حال و روز این روزهای من باشد

بنظرم هیچ چیز دردناک تر از فنا و نیستی وجود ندارد.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:6 توسط حیات| |

اینجا هیچ چیز سلیقه ای نیست

تمام احساساتم را در هم می فروشم

من فروشنده دست چین فروش نیستم

اما به فصلش همه ی نوبرانه هایم را زیر قیمت بازار خواهم فروخت.

منتظر امدنم باش غریبه....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:23 توسط حیات| |

امشب افسون شدم

نه به نگاه نه به کلام

 نه به حتی هیچ

امشب گویش نرم یک تفکر ذوبم کرد

خلوص یک اندیشه ناب که از دل یک حادثه بیرون آمده بود

حادثه ای که سالهای پیش ازین هم عاشق بوده است

امشب در دل یک اقیانوس پر از مجادله زیستم

و اندکی هشیار شدم

جرعه ای از دست ساقی نوشیدم و در هوای می دانم بال گشودم.

امشب شبی شگفت بود

تا باد چنین بادا

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 1:39 توسط حیات| |

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز

هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این روزها به گمانم شدیدا بی گمان شده ام.

شاید روزی بر خلاف امروز fall in love  شدم... شاید

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:40 توسط حیات| |

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کاو به تایید نظر حل معما می کرد

هزار راه نرفته پیش رو دارم. هزار و یک خیال بافته نشده و یک زمان کوچک برای زیستن

از دست من بیش ازین بر نمی آید. نه راه گم کرده ام و نه در مسیر.

تنها یک جا به سکون ایستاده ام. تنها و سرد و تاریک.

نمی دانم بار  زندگی ام را به کجای هستی آویزان کنم.انقدر برایم سنگینی می کند که گاهی دلم میخواست نمی دیدمش.

امروز روز کسالت اوری است از بس تحت تاثیر یک پارازیت بدجنس قرار دارم.

حالم از دوشنبه ها می گیره.

حوصله هیچکس رو ندارم.

خدایا زودتر این اوضاع تموم بشه.

به یک ریکاوری نیاز دارم. لطفا زودتر شرایطش را محیا کن.نمی توانم ...

دلم برای همنشینی و همنفسی با یک ساقی تنگ شده است...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11:18 توسط حیات| |

بعد از یه دوره ی تنهایی و خستگی امروز از در و دیوار خوشی می بارید.

از ادمهای توی تاکسی تا اساتید جلسه دفاع تا ادمایی که از کنارم میگذشتن.

چقدر من امروز خودم بودم.دلم میخواست تک تک مولکولهای هوا رو ببوسم...

ببوسم

ببوسم

ببوسم

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 19:34 توسط حیات| |

سوسک کوچکی بنام پایان نامه شیرازه زندگی ام را بهم ریخته است.

بقول دوستم: اینها هدف نیست.هدف ما از زیستن چیز دیگری است. اینها فقط دست انداز است که باید با حوصله از رویشان رد شد.

دور و بر مرا استادهای عقب مانده ذهنی گرفته اند که حاضر نیستند برای پولی که میگیرند حداقل کار را انجام بدهند.

توی زندگیم از کسی متنفر نبوده ام اما انتظار دارم این ژروفسور کودن حداقل برای وقت من و جوانی ام حوصله به خرج بدهد.

مردک انگار اینجا امپراتوری باز کرده و هر بار یک کنیزک مهرو برایش چای می برد.بمیرد از دستش راحت شویم انشاالله...

همه روزهایی را که خودم را در خوابگاه و دانشکده محدود کردم به درس خواندن و بد درس خواندن از دست رفت همه اندیشه های آشفته ای که لازم نبود و بیهوده درگیرشان بودم.

بقول دوستم که خدا عمر طولانی بهش بده:زود پایان نامه ت رو جمع کن قال قضیه رو بکن نذار بیشتر ازین طول بکشه.

تازه سال بالایی هام هم میگن این موضوع رو برندار اما نمیتونم کاری کنم...

یا اله العالمین به دادم برس.

من نمیتونم بیشتر ازین تحمل داشته باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 10:53 توسط حیات| |

خسته ام از این روزگار

از این میل نابودگر

نا خوشایند میگذرند روزها

روزهایی که سرشارم از جوانی و انرژی

روزهایی که مجبورم به سرکوب

آنقدر مجبور آنقدر عاشق که گریه ام را داغ داغ فرو می برم

اشک هایی را بدون آنکه جاری شوند

فرو میکشم

درون خودم

خودم که هنوز کوچکم و نمی توانم اشکهایم را بفهمم

خدایا تمامش کن

...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 11:6 توسط حیات| |

انگار قرن هاست هیچ چیز هیجانم را به جوش نمی آورد.

دلم هیجان میخواهد.

هان

هوای تازه برای لحظه های مهیج

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:49 توسط حیات| |

همیشه کوچکترین مشکلات بدترین تاثیر را می گذارند.

همیشه جهل تمام دانایی ات را به تحقیر می کشد.

نا دانستن و سکون زنجیرهای اسارت اند.

سکون و رخوت تمام سابقه ات را خراب می کند.

باید که برخیزی.

جنجال به پا کن.

منتظرت هستم.

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:9 توسط حیات| |

دیروز لذت تازه ای را کشف کردم.
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:9 توسط حیات| |

می نویسد

همچنان که باید باشد

مواظبش باش

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 20:59 توسط حیات| |

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها من

نیازی به زندگی نیست. تنها منتظر مرگ می مانم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 21:2 توسط حیات| |