تبليغاتX
حیات

حیات

آنم آرزوست...

برای خواهرم مرجان

 سنگی است زیر آب
 در گود شب گرفته دریای نیلگون
 تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
 خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
 از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
 هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
 در گود ِ آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
 گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت


  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:17  توسط Tanha  | 

شاید...

سلام،امروز روز خوبی بود.هر روز روز خوبیه .فقط کافیه باور کنم!

برای خاطر تو که بیشتر از اونی که فکرشو کنی دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:9  توسط Tanha  | 

همچنان

ز بس ناجوانمردی دیدم

از آن به جامه مردان

دلم خون است و

بندش نمی گشاید

تا شاید تهی شود از....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:49  توسط Tanha  | 

زروان

پس تو بودی و نمی دانستمت ؟با من بگو آری؟

یا نه؟هان،زروان!

تو خدا بودی و در من،

من نمی دانستمت،زیرا نمی دیدم

تو روان بودیّ و جان،در جمله ذرات جهان،زروان؟!

*

آه!

لحظه ها،این خامشک پویان غوغایی

عابران ابرپوش از جوهر جادو،

این گرفته هرکجا،هرسو،

چون خدا نادید و پنهان مانده،لیک از بس بزرگی

یا ز بس خردی

و شمول بی کرانش بر همه،هر چیز

این درون هر برون،این روی هر تویی

پس تویی این مانده بی جا،بس که در هر جا

پس خدا شاید تویی،ای لحظه،ای جاری

که نبود و نیست

و نخواهد بود هم هرگز

هیچ جایی از تو خالی، با تو بیگانه   

در تصور حتی،هیچ!

این تواند بود چیزی را وجایی را

از هوا،از نور،خالی کردن و تاریک

لیک نتوان از تو خالی کرد

هیچ چیز و هیچ جا را،بی گمان،زروان!

پس تو بودیّ و نمی دانستمت هرگز

ای شگفت،ای بی نشان،زروان!

ای شمول جاری،ای سرمد

ای شگرف بی کران،زروان!

جاودان، زروان!

*

آه!

تو خدا بودیّ و با من بودی و در من

ای مدام،ای سلطه جاوید، ای برتر

ای همیشه همچنان،زروان!

تو خدا بودیّ و در ما، من ندانسته

ای همه،ای هیچ!

ای بهشت و دوزخ ِ با هرچه هرجا توامان،زروان!

ای شگفت انگیز ِ ناباور

بیم و بهت آور

ای چه می دانم چه گویم،ای همان،زروان!

م.امید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:26  توسط Tanha  | 

بازگشت...

در شهر شب همه می سوزند

می میرند

محو می شوند

جز من

در سراشیبی باد

شعله های سوختن زبانه می کشند

اما من

همچنان برکنار ازآتش

نمی سوزم

خیس ام

سردم

شهر اما می سوزد

می دوم میان آتش

شهر را زیر گام هایم حس می کنم

افسوس همه می سوزند

جز من

هیچ کسی سرد نیست و خیس و شرم زده

صورتم را میان دستانم می گیرم

چیزی

یک چیز گرم

روی صورتم کشیده می شود

دستانم را باز می کنم

غریب است

نمی شناسمش

می ترسم

اما رهایش نمی کنم

دلم پر می کشد

به هیجان می آید

می خندد

احساس می کند

هیچ خوشم نمی آید

دستانم را روی زمین می ریزم

اشکهایم را

 

می دوم

از شهر می روم بیرون

اینجا هیچ کسی خیس نیست ....

حیات

۸۴/۱۲/۲۵

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط Tanha  | 

نرگس

تو رفتی

دیوارها صف کشیدند

تا آسمان بلند شدند

تا محوت کنند

تا رفتنت را نبینم

اما دیدم

دیدم پریزاد لحظه های تنهایی من

 «تو»

چگونه می روی

با گام های بلند

رها از من

واژه های زندانی لب های خاموشت

به رقص در آمدند

خواندی

هنوز می دیدمت

شب چشمانت از آینه ی چشمانم پر کشید

و قلبت وخنده ات

تنهاتر شدم

گریه کردم

ندیدی

ضجه زدم نشنبدی

نفرین کردم.......

 

اما باز می رفتی

خم شدی

سایه ات هم روی زمین خم شد

شاخه ای نرگس چیدی

رو به من کردی

خندیدی

و چقدر شرمگین شدم

تو آمدی

این بار با گام های بلندتر

دیوارها محو شدند

پنجره ها باز شد

این بار تو

مرا دیدی

شب چشمانت با دلم

با آیینه ها آشتی کرد

نرگس را با دو دستت گرفته بودی

 و سر به زیر

می خندیدی

من اما گریه می کردم

واژه ها از لبانت لغزیدند و گفتی

دوستت دارم

 

حیات

۸۵/۲/۲۵

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:26  توسط Tanha  | 

حوری

قلبت را در دست گرفته ای

که چه؟

حوری سپید روی!

با خود به دریای آبی کف آالود اندیشیده ای

و چشمان سیاهت آبی را انعکاس داده است.

به راه نگریسته ای

و به پاهای پیاده ات

و ندیده ای ستاره ی قطبی را

ونشناختی جنوب خاطره ها را

گم می شوی

اما

تا خود بودن پیش رو

بیاموز

که عشق تنها در قلب نیست

همه ی واژه ها را

بی هیچ واهمه

در چشمانت جاری کن

همه ی حست را

 

و بعد

حوری سپید روی من!

«بگذار قلبت سر جایش باشد»

حیات

۸۵/۰۵/۱۴

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:52  توسط Tanha  | 

امروز

امیدی ز معجز هیچ مرده نیست

زنده باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:51  توسط Tanha  | 

برای یکی مثل خودم

نگاه کن!

 آینه ها تورا می خوانند

 

از بی رنگ ترین جسم جهان

از دل رنگها صدایت می زنند

 

ذرات وجود به رقص درآمده اند

در انعکاس آینه ها

در فوران نور

میان این هستی منظوم

نام توست که طنین انداز است

 

آری

نام زیبای تو

که جوانه می زند

می روید

و بر خالی دلم قد می کشد

به اوج می رسد

 

چشمانم را می بندم

و قلب تا همیشه تپنده ام را

قلب پر از ادراکم را

در آغوش می کشم.

حیات

23/12/84

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:45  توسط Tanha  | 

خدا


 

در آغاز خدا بود

امروز خدا هست

فردا خدا خواهد بود

چه کسی می تواند تصویری از خدا بسازد؟

او همچون کلمه ای است که از دهان تو بیرون می آید

آن کلمه دیگر وجود ندارد

اکنون گذشته است

ولی هنوز هم زنده است

خدا چنین است.

از ادیان بدوی آفریقایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:44  توسط Tanha  | 

...

 

مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادی گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبی است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايی بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردی جلوی جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست!

برای  خواندن ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:6  توسط Tanha  | 

این بار برای...

نفس می کشم

و یادم می آید زندگی هست

می دوم

وزمین زیر پایم بلند می شود

خوابی مرا مرور می کند

در ورای آبی های نا شناخته

گام های بلند مرا به خورشید رسانده بودند

و چنان شد که ندانستم چرا هبوط کردم ؟

و نتوانستم و نخواستم و نفهمیدم

که چگونه دوباره بازگشت کرده ام؟

به حال به اکنونی که در رگهای من جاریست

به خورشیدی که این بار از قلب من به زمین می تابد

و آسمانی که در چشمان من وسعت دارد

و من آیا این لحظه را دوست داشته ام و خواسته ام و....؟

حیات

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:2  توسط Tanha  | 

اگر بدانی من دیگر نخواهم بود؟!

امروز از گور ی خشک که برای خود ساخته بودم برخاستم.ورای ماجراها را آنگونه که خود می خواستم تماشا می کردم که ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:59  توسط Tanha  | 

نمی توانم.

می خواستم حس امروزم رو بنویسم ولی دیدم دیگران بهتر از من نوشتند.پس از زبان من بخوانید.

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط Tanha  | 

هامون

وقتی خیلی هوس آرامش می کنم این قطعه رو گوش می کنم.

چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند جيحون

چه دانستم كه گردابی مرا ناگاه بربايد
چو كشتی ام دراندازد ميان قلزم پرخون

زند موجی برآن كشتی كه تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد زگردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورَد آن آب دريا را
چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون

چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بی چون
كه چون غرق است در بی چون

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:22  توسط Tanha  | 

من زنده ام

دوباره باران گرفت

من تنها بودم

دستهای خالی ام

مرا پرواز دادند

اوج گرفتم

تنم خیس شد

در حالی خوش بلند می خندیدم

تا بلندای آسمان آرام می رفتم

تنهای تنها

تنهای تنها همه ی خودم را جذب می کردم

نام نداشتم

تن نداشتم

اما حضوری لطیف

همچون نسیم مرا ربود

واین همان مجهول بزرگ زندگی ام بود

یافتمش.

نه

 او مرا پیدا کرد

و دچار شدم

به عمقی شگفت

به حالی بی نام

به عشقی ازلی

به نوری که تا ابد بر من می تابد

می دانم.

من عاقبت دچار شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:7  توسط Tanha  | 

دلم خدا می خواد

باز هوای وطنم آرزوست


این شعر رو خیلی دوست دارم.به خصوص  که توی هوای سرد زمستان گوشش کردم.هروقت گوشش می کنم یاد نی نامه مولانا می افتم.یه جورایی بهم یادآوری می کنه که من مال این دنیا نیستم.خونه ی من یه جای بهتر از اینجاس که به بهای زندگی روی این زمین خاکی ازش جدا افتادم.وطن من جاییه که روح من اونجا آروم و قرار داره .جایی که این سرگردانی رو ندارم.و تنها دلخوشی من اینه که خداوند تنهام نذاشته. همیشه مراقبم بوده.یه نیروی بزرگ که روز تولدم، یه روز سرد زمستونی منو همراهی کرد و نذاشت تنها بمونم.اما همونقدر که بزرگ می شدم وقد می کشیدم اونو بیشتر فراموش می کردم.آدمم دیگه اونقدر فهمم کم بود که فکر می کردم هر کس تازه یا چیز تازه ای که می آد می تونه جاشو بگیره.هیچ کس جاشو نگرفت فقط باعث شد دربدر بشم.همش دنبال یه چیزی می گشتم که مثل اون سرخوشم کنه.نشد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:46  توسط Tanha  | 

شبی بربود ناگه شمس تبریز/ز من یکتا دو تایی من چه دانم؟

به نام او

 

هنوز ما را «اهلیت گفت» نیست!

کاشکی،«اهلیت شنودن» بودی!

«تمام گفتن ها» می باید،

 و« تمام شنودن»!

بر دل ها مهر است!

بر زبان ها مهر است!

و بر گوش ها مهر است!

«شمس تبریزی»

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط Tanha  | 

مرد

 

مَرد

 

تو مثل همیشه می روی

پشت به من

می دانم که این بار مثل همیشه نیست

تو دور می شوی

می روی

 برای من دست تکان نمی دهی

بعد ازین یاد من نمی کنی

قسم خورده ای باد شوی

همراه ابر  و نور و آب شوی

و من هیچ کدام نبوده ام

نه ابر، نه نور، نه آب

من تو بوده ام تو من بوده ای

تو از من و خودت

از ما دلتنگ بوده ای

تو هنوز پشت در

من چشم به راه تو بوده ام.

 

اما این بار نه تو دلت تنگ می شود نه من یاد ما می کنم

سفر به خیر قول می دهم

به جان باد، به جان ابر، به جان نور

یادت نمی کنم مرد روزهای دور

حیات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:34  توسط Tanha  | 

یکی طلبت!

 

ز پرده گر به در آید نگار پرده نشینم

چو اشک از نظر افتد نگارخانه چینم

 

«بزرگ می شویم» این را تو می گویی.تو که همیشه مرا تا آسمان بالا برده ای.بیشتر از قامتم ارتفاع داده ای.و می گویی من اگر تورا ندیده ام تقصیر از ناچیز بودن تو است و نه نگاه من!وهیچوقت نگفته ای که چرا من یادم  نمی ماند که روزی تو به خانه خالی ذهن من آمدی و خواستی که من پر شوم از خوبی ها و زیبایی ها و دوست داشتن ها و... .کاش همه  خوبیت را که نه اما کمی از زیاد خوبی هایت را قدر می دانستم.

٭٭٭

من از روزی که یادم می آید در بند نبودم.دربند هیچ چیز نبودم .چه خوب چه بد.حسی اگر داشتم به آب و برگ و نور و درخت بود و مادرم و پدرم.دوست تا دلت بخواهد داشتم چون همه می گفتند چیزهای زیادی می دانم و خوب حرف می زنم و حرف های خوب می زنم. رهای رها بودم.خدا بود و من و ذرات و زمین و همه ی ... . روزگار خوبی بود همه چیز با لمس  ذات اشیاء می گذشت.تا آنروز که افتادم.آنروزِ ..... نمیدانم اسمش را چه بگذارم.روز خوبی می شد اگر آن اتفاق نمی افتاد.همان اتفاق مرضناکی که در تمام تنم ریشه دواند و ماندگار شد.همدم تمام روزهایم و لحظه هایم شد.حسم را از من گرفت ، زندگی خیسم را و من خشک شدم.افتادم، از نیمه کوتاه راه طولانی ام افتادم.چیزی نماند.فقط جسم من ماند با درد هایی که حتی حسشان نمی کردم.اما روح ضعیفم رارنج می داد.تنها خاطرات آن روزهای خوب ماند.خاطراتی که گاهی فکر می کنم خواب بوده اند.تا تو آمدی... .

«اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان  می رسند»

 تو که مرا از همان قبل تر ها می شناختی اما هنوز جرات نکرده بودی که بیایی.آمدی و مرا کم کم به زیستنم امیدوار کردی به اینکه باید دوباره برخیزم.برخاستم اما نه به تمام قد.چون که توهم هنوز زورت نمی رسید  که کمر غمم را بشکنی.تا اینکه فکری به ذهنت رسید:«حس» و چه حسی بالاتر از ایثار؟ و خودت را خرج من کردی.تمام خودت را! و من می دیدم که هر روز نحیف تر می شوی و من بر افراشته تر.

«عشق عاشقان تن زه کند

لیک معشوقان تن فربه کند»

 من که برخاستم تو هم بزرگ شدی قد کشیدی .تو حتی از من هم بلند تر شده ای. و می گویی که از شادی من است که تو خوشحالی... .

                                                               «پایان»

حیات

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط Tanha  |